امروز...
اين ساعت ولحظه ...ثانيه ها وگذرزمان را شمرده ايم...نامش شد روزشمار مقدم يار...
اين دلنوشته روزشمار 414400 روز است که خورشيد در پشت ابر می باشد....
بخوان دعای فرج برای کم شدن این روزهای سوت وکور..
این روزهای غریب..
این روزهای دلتنگی ...آن جمعه هاي دلتنگي وبهانه هاي فراق...
آن غروب غم انگيز وپردردهاي دوري وجدايي ازيار...
بسوی این روزهای وصال....
فروغ هدايت , بتاب !
و ای خورشيد جهانها , برآی !
ای روشنگر هستی , بيفروز!
و ای راز بزرگ تجلی , چهره بنمای !
ای کعبه مقصود , نمايان شو!
و ای قبله موعود , عيان گرد!
ای مشعل علم , روشنی بخش !
و ای مربی عقل , آگاهی ده !
ای حامل قرآن , بيا!
و ای صاحب شمشير , بخيز!
ای اميد رهايی , بشتاب !
و ای پناه همگان , فرارس !
ای ذخيره الاهی , به درآی !
و ای عصمت دردها , بهبودی بخش !
و ای نجات جانها , حيات آفرين !
ای سر عظيم , بخوان !
و ای اسم اعظم , بدم !
ای کشتی نجات , به سوی ما آی !...
و ای ساحل رستگاری , پيدا شو!
بيا و مشتاقان مهجور را درياب , و شيفتگان بيتاب را آرامش بخش ! ما کوله بار دل تاريک بردوش نهاده , در اين هامون بيکران راه می سپاريم , و تو را و نشان سرمنزل تو را می جوييم ...
ما بدان مقصد عالی نتوانيم رسيد
هم مگر پيش نهد لطف شما گامی چند
ای خورشيد , از تابيدن دريغ مورز!
خبرت هست كه بي روي توآرامم نيست...!
الهم عجل لولیک الفرج...العجل العجل..العجل...
التماس دعای فرج...

بیا تا برایت بگویم...
بیاآقا....بیا ای سحرخیزمدینه گل خوشبوی نرگس!
با ترنم باران بیا...با شروع اشکهایم بیا...
بیا تابرایت بگویم...
چه می کشد آنکه غریب است در ازدحام آشنا .........
در ازدحام بی کسی فریاد زنم خدایاجانم بر لب آمد
از اینهمه ملامت...دوروییها..نیرنگ ها...
از این همه دربه دری...ازاین همه فساد و ظلم وریا...
آقا!
آقا جان!
آقاي يگانه من!
مظلومترين!
تنهاترين!
و چرا نه؟!
چرا، چنين نکنم؟ در حالي که مي دانم، به يقين مي دانم که تو مولاي دريادل من( که چقدر کوچک است دريا براي نشان دادن مهرباني تو و چقدر کلمات محدودند براي بيان احساس من!)
هر روز و همه شب، لحظاتي از زندگي گران بار خويش را به ياد من بوده اي ...
و براي من، اين موجود کوچک سراپا تقصير، دست به دعا برداشته اي..
و چه زلال
اي زلالترين!
اشک ريخته اي
اشکي براي من
اشک تو براي من
اشکي براي سبک شدن کوله بار گناه من!
آه اي خداي من!
پس اگر تمام زندگي خويش را و لحظه به لحظه آن را وقف تو کنم، هنوز هم هيچ نکرده ام و هنوز هم در خم ابتدايي ترين کوچه عشق تو مانده ام ..من عهد کرده بودم ..
با خود و خداي خويش، که لحظات زندگي ام را با ياد تو گره بزنم
و اکنون ....
اکنون که زندگي ام به اندازه بيست و چهار سال خزان زده است سر به زيرم، شرمگين ام ...
از اين که نتوانسته ام آنچنان که بايد و ان سان که شايد
به عهد خويش وفا کنم که به خدا، سخت زمانهاي شده است براي عاشقان تو
اينک اي دريادل ترين!
مي خواهم بسان مورچه اي که به اندازه توان خويش تحفه اي براي سليمان مي برد هديه اي به بارگاه تو تقديم کنم .
و مي دانم که سرزنشم نخواهي کرد، از اين که هديه ام کوچک است در برابر عظمت تو.
اکنون به لطف و مهرباني خويش،
هديه مرا بپذير
دل جوان مرا بپذير
دلی راکه با محبت تو آشنا کرده ام و شهد شيرين تر از عسل مهرت را، نه جرعه جرعه که دريا دريا، در کام جانش ريخته ام
و بگذار تا فدايي تو باشد....گرچه باگذرزمان ازفراق ودوری توبه سالهای پیری خود می رسد...می خواهم فداشود...
فدا شود به راه تو
که همه چيز مني
و همه هستي او
اي تمام سرمايه زندگاني من
اي نهايت سراسر آرزوي من
اي محبوب آسماني من
واما ................................
سکوت من دوباره در ازدحام بی کسی گم میشودو باز در میان هیاهو و ازدحام بدنبال گمگشته ام که ازدورنور پاکش را که برقلبم حس میکنم...
به امید وصل نزدیکش به او خود را به دست باد میسپارم ودعای فرج را زمزمه می کنم.......
التماس دعای فرج

چشمانم بارانیست دراین شبهای تنهایی و با یادت تا ملکوت خداپرواز می کنم!
مددی کن ارباب که دلم گرفته.....تورابه اسم زیبایت قسم...دعایم کن!
بهار من !
محبوب من!
الهه عشق من!
رویای سحرگاهان من!
ای یار تنهایها وهمدم بی کسیهای من!
می دانی عزیز؟...می دانم که نخوانده می دانی وننوشته می خوانی....
بیمار وگرفتار مهر توام!....
مجنون توام!....نظری براین مجنون دلشکسته ات...
حال ...هر شب هنگام خفتن ترا با چشم دل مي بينم وآن هنگام كه به خواب ميروم
هميشه به تو نزديكترم ، زيرا تنها در دنياي خواب مي توانم پرده جدايي را كنار زنم و با تو
سخن بگويم و هيچ چيزي جز روي زيباي تو نبينم و هيچ صدايي بجز آهنگ تو نشنوم.
دلدار من !
دير گاهي نيست كه روحم چون شعاع سپيده دم و يا مثل آه عاشقان بهم ریخته...
اما با اين همه من هنوز دور از تو نفس مي كشم و روزها را به ياد تومي گذرانم....
ای سحرخیز مدینه!....
به امید همان سحرگاهی که به ما نوید پرواز درملکوت را دادی.....
به نقد عمر ، مِهرت را خریدم تو را تنها در عالم برگزیدم
از این کوچه به آن کوچه شب روز به شوق دیدنت با سر دویدم
مجنون توام مددی کن یارا....
کاش بدانند به هنگام سحرگاهان وصبوح چه آفتاب گرم ومهربانی
ازپیش روی ما گذرمی کند وماغافلیم...!!
التماس دعای فرج...
سلام عزیزدلم...!
سلام ارباب وفا....
سلام ای چاره سازهمه ....
سلام بر تو كه دلشكستگان را پناهی و دلهای شكسته در كنار تو به آرامش میرسند،
چشمهای ابری در حریم تو بارانی و دریای پر تلاطم دلهای طوفانی با نسیم دلنواز روی تو از طغیان باز میمانند،
كشتیهای آرزوی آرزومندان به امید ساحل كوی تو كناره میگیرند.
ای آرزوی آرزوها، این پرده را بردار از او، مستان سلامت میكنند،....
وقتی كه به راه عشق مینگری، در مییابی كه جز او رهگذری به آن كوچه باغها قدم نگذاشته است كه عطر بر و رویش را این گونه عطر افشانی كرده و آرزومندان رویش را به آن كوچه باغها روانه ساخته، دل خستگان روی تو خود در حیرانند و سرگردانیكه سراغ تو را از كدامین دشت و دیار جستجو كنند تا بلكه عطش آن درون پرالتهاب نفس خود را لحظهای فرو بنشانند.
سزاوار این دیدگان در این است كه بر شرمگینی خود مدام اشك بریزد تا اینكه به این وسیله بتواند زنگار دل بشوید و آن چراغ تابان و نقطه نورانی را روشن بسازد.
از این دیدگان خود شرمگینم ای دوست كه روی تو را هر روز میبیند و باز تو را نمیشناسد.
دلم چون پرندهای خسته بال تا ناكجاآباد دیارت را جستجو می كند و به دنبال نشانی سراغ از بینشانها میگیرد.
دیدگانم از ورای پرده نازك اشك تماشای روی تو نشسته و چهره را برای قدمگاه تو آبیاری میكند ...
تا پرده از روی آن چهره تابناك براندازی و انتظار هزاره را به پایان ببری ای عزیزدلها...
عطش دیدار تو، دیوانه ام کرده
دور از توام، ولی با توام! همین مرا بس!
يك شب بيا ستاره بريزم به پاي تو
اي آفتاب من همه چيزم فداي تو
يك شب بيا به ما برسد اي اذان صبح
از پشت بام مسجد كوفه صداي تو
ما مدتي است خانه تكاني نكرده ايم
شرمنده ايم در دل ما نيست جاي تو
غير از همين دو قطره اشكي كه مانده بود
چيزي نداشتم كه بيارم براي تو
از روزهاي هفته سه شنبه براي من
شبهاي پنجشنبه و جمعه براي تو
روزي به خاطر سفر جمكران من
روزي به خاطر سفر كربلاي تو
روزي دعا كن براي سفركربلاي من....
امروز كه مي نويسم مي دانم تو مي خواني ...
اين را از اشك هاي روي گونه ام مي دانم از غم تنهايي مي دانم...
از اين لحظه هاي بيكسي ام مي دانم ...
مي نويسم ازسردلتنگي وبهانه روي تو...
بهانه كوي تو...
بي قرارتوام...
مي نويسم كه عرض كرده باشم دلم تنگه ارباب...
و مي نشينم به انتظار تا جواب اين دلتنگ وبيسرسامان را بدهي....
دل مجنون زغم ویران شد ولیلی نیومد....
سراومد عمرمن آن دلبررعنا نیومد....
التماس دعای فرج

برای اين دلتنگ ومجنون يار...
فقط تنها ناجي اين قلب شكسته تويي
امشب به خلوت دل من می آيی؟
كاش مي فهميدي دل من غم دارد..حتم دارم كه مي داني ومي خواني قلبم را
غم من دوري نيست ارباب...!!
دل من حسرت گرماي دستان پرمهرت...سياهي دلرباي زلف پرپيچ وتابت...
ودراين خالي محض وسكوت غم بار وفراق
دل من عطرتورا كم دارد...دل من بهانه گل نرگس دارد...
لحظه ها..ثانيه ها...گزرعمر وخيال همه ازشوق حضورت گم شد...
آه ...كاش اين دل هميشه بيداربماند ودرپي خواب نباشد ارباب...
من نشاني از تو ندارم اما نشاني ام را براي تو مي نويسم ...
گرچه خود مرا مي شناسي ومي داني دركجايم
درعصرهاي انتظار،به حوالي بي کسي هايم قدم بگذار!
خيابان غربت را پيدا کن و وارد کوچه پس کوچه هاي تنهايي شو!
کلبه ي غريبي ام را پيدا مي کني،
کناربيدمجنون خزان زده و کنارمرداب ارزوهاي انتظار!
درکلبه را باز کن و به سراغ بغض خيس پنجره برو!
حرير غمش را کنار بزن!اين همه بهانه ازغم توست...تو!
آنگاه مرا درياب كه سخت محتاج توام ارباب...

التماس دعاي فرج...
عزيزا كاسه چشمم سرايت
ميون هر دو چشمم جاي پايت
از آن ترسم كه غافل پا گذاري
نشينه خار مژگونم به پايت....
التماس دعای فرج...
سالار من !
ای پيدا ترين پنهان من!
اي زيباي پشت پرده....اي سحرخيزمدينه!
تا تو بيايی مرواريد چشمانم رابرای سلامتيت صدقه می دهم وبرای آمدنت روزه سکوت می گيرم وبا جام وصال تو افطار می نمايم... نذر کرده ام که بيايی تا جان شيرين را فرش قدمها يت نمايم0 پس بيا که نذر خود را ادا کنم......
التماس دعای فرج

موعود زمانم!
صاحب عصر، پرورده دامن نرگس و آورنده عدل خدا؛
قائم گيتى، خرد هستى و ادامه خدايم، شکيب شما در سراشيب عمر؛
ميوه باغ آفرينش، فراخى آسمانها و نجابت زمين،
می شناسی ام؟ يا باز هم بگويم....!!
محبت امام زمان (عج):
کيميايی است که مس وجود را طلا می کند...

الهم عجل لوليک الفرج...العجل..العجل..العجل
التماس دعاي فرج از عاشقان ودوستداران ارباب عشق


