
همچو گنجشكي لب بام نشستم تا بيايي
با سكوتم هيبت غم را شكستم تا بيايي
يوسف ام افتاده اي در چاه بيرحم جدايي
همچو يعقوب زعطر ت مست مستم تا بيايي
طاقت دوري كجا تا لحظه ها را مي شمارم
شعله اي در حسرت پروانه هستم تا بيايي


سلام آقای آب و آینه وآفتاب

تمام آب ذهنیت مان کدر شده وایینه دلهامان را غبار کدورت و
آفتاب جاودان محبت مان دارد به سردی می گراید..
پس تو کجایی
دیگر برای مرداب شدن ذهنیت مان،وجرم گرفتن ومحو شفافیت آیینه هامان
وخاموشی آفتاب مهربانی چند قدمی نمانده ،عزیزا پس تو کجایی؟؟؟؟
امروز دوباره جهان دل از کدورت می شوید
وتو می آیی وکاش برای همیشه بیایی!
حجم نفس هامان سنگین است وچشم هامان پر از زلال اشک درد،
لب هامان لرزان ،دست هامان تهی برای روز میلاد تمام خوبی ها،
پس تو کجایی؟؟؟
چقدر می خواهی رنج بکشی؟ من چقدر باید اینقدر تو را برنجانم؟
خسته ام از این همه آزار پس تو کجایی؟؟؟
بابای شبهای بی کسی ام؛ مگر می شود در روز آفرینش تو من لبخند به لب باشم.
تو دوباره به دنیا می آیی وزمین وزمان حضورت را حس می کنند ،
کی می شود این احساس ها را لمس کنیم... مردیم از این همه جدایی....
خوش به حال آنانی که به عشق در جمکران تو سجده شکر پیشانی بر زمین
حضورت به جا می اورند.
..
خوش به حال آنانی که تو امروز دعا هاشان را به درجه استجابت می رسا نی.
آقا با یک دل نه بلکه با صد دل می گوییم...

آواز خوش هزار تقدیم تو باد
زیباترین بهار تقدیم تو باد
گویند لحظه ائیست روئیدن عشق
آن لحظه هزار بار تقدیم تو باد
میلادت خجسته باد ای خجسته آفرین



